A KISS MADE OF BLOOD
PART:17
°°°°°°°°°°°
«نقطه امن»
صدای پدر میکا هر لحظه نزدیکتر میشد. «میکــا؟ کجایی بیا بیرون!»
صدا پر از فرمان بود، از همان مدل صداهایی که میکا از بچگی یاد گرفته بود اطاعت کند. اما امشب…صدای دیگری در گوشش پررنگ تر میشد صدای آرام، پایین و ویرانکنندهی جونگکوک: «به طرفش نمیری.»
جونگکوک بدون هشدار، دستش را از مچ او به کمرش سر داد و او را نزدیک خودش کشید. بدن میکا خشک شد. جونگکوک زیر گوشش زمزمه کرد: «ذهنت هنوز فکر میکنه باید به حرف اون مرد گوش بدی…»
نفس میکا لرزید. «اون پدرمه.»
جونگکوک لبخند خطرناکی زد. «پدرت… فقط به قدرتت حسودی میکنه تو فقط به کسی گوش میدی که بتونه جلوی ترسهات بایسته. نه کسی که با فریاد کنترل کنه و الان…داری به من گوش میدی، نه به اون.»
احساس کرد ستون فقراتش میلرزد. از آن سوی سالن، پدرش با صدای بلندتر فریاد زد: «میکا! بیا اینجا!»
میکا ناخودآگاه یک قدم لرزان برداشت. اما هنوز قدمش کامل نشده بود که جونگکوک با انگشتانش آرام اما کاملاً قاطع دست او را گرفت و نگه داشت. جونگکوک آرام گفت: «گفتم حرکت نکن.»
میکا زمزمه کرد: «جونگکوک… تو نمیفهمی…»
او آرام لبخند زد. «او نمیتونه بهت نزدیک بشه، مگر اینکه تو اجازه بدی.»
میکا با صدای خفه گفت: «اون پدرمه.»
جونگکوک ابرویش را بالا برد. «و من کسیم که جلوی گلوله گرفتت. کسیم که حقیقت رو بهت گفت و کسیم که میتونه محافظت کنه به شرط اینکه… تو تصمیم بگیری طرف کیای.»
میکا سرش را پایین انداخت. او به حدی نزدیک شد که میکا حس کرد دیوار پشتش نیست اما حضور جونگکوک هست. آرام و قاطع گفت: «به من نگاه کن...من نمیذارم بهت دست بزنه. نه پدرت. نه خانوادهت. نه هیچکس.»
این جمله…شبیه یک خطر شیرین بود. میکا برای اولین بار احساس کرد ترسش جای خودش را به چیزی عمیقتر میدهد. جونگکوک دوباره زمزمه کرد: «پس قبل از اینکه دوباره صدات کنه…»
مکث کرد. نگاهش آرام روی لبهای میکا لغزید و دوباره به چشمهایش برگشت. «به من بگو…امشب با کی میری؟»
میکا دهانش خشک شد. صدای پدرش دوباره بلند شد، این بار نزدیکتر و عصبانیتر: «میکا! همین الان بیا! »
اما اینبار، میکا تکان نخورد. حتی یک میلیمتر.جونگکوک لبخند بسیار کوتاهی زد. میکا نفسش را فرو داد و خیلی آرام خیلی لرزان گفت: «…با تو.»
جونگکوک نگاهی از بالا تا پایینش انداخت. بعد با صدای آهسته، تاریک و عمیق گفت: «دختر خوب.»
جونگکوک دست میکا را محکم گرفت و راه باریک پشت سالن را باز میکرد. جمعیت هنوز در شوک شلیکها بود، اما میکا…فقط صدای قدمهای او را میشنید. جونگکوک بدون اینکه عقب نگاه کند گفت: «هنوز میترسی!»
میکا نفسش را گرفت. «خب… واضحه. خانوادم دنبالمه.»
جونگکوک برگشت. چنان ناگهانی که میکا مجبور شد متوقف شود. او بهآرامی گفت: «اگه به خاطر اون مرد بود… تا الان از ترس برگشته بودی. اون سالها از ترست استفاده کرده… اما امشب تو انتخاب کردی کنار من وایسی.»
میکا لبهایش را فشرد. «این انتخاب… شاید اشتباه بود. من فقط…نمیدونم چی درسته.»
جونگکوک سرش را کمی پایین آورد تا نگاهش دقیقاً با نگاه میکا همسطح شود. «پس بذار از یه چیزی مطمئن شی تو امشب با منی. و وقتی کسی… به اختیار خودش کنار من میایسته من دیگه نمیذارم هیچکس لمسش کنه.»
او در یک حرکت سریع دست میکا را دوباره گرفت و او را پشت ستون سنگی کشید درست قبل از اینکه سه مرد از خانواده لی از راهرو رد شوند.
کمی بعد مردها دور شدند. جونگکوک چند ثانیه صبر کرد قبل از اینکه میکا واکنشی نشان دهد، جونگکوک دستش را محکم تر گرفت و شروع کرد به حرکت. اینبار تندتر. «کجا میریم؟»
جونگکوک بدون نگاه کردن: «جایی که اون مرد نتونه کاری کنه.»
°°°°°°°°°°°
«نقطه امن»
صدای پدر میکا هر لحظه نزدیکتر میشد. «میکــا؟ کجایی بیا بیرون!»
صدا پر از فرمان بود، از همان مدل صداهایی که میکا از بچگی یاد گرفته بود اطاعت کند. اما امشب…صدای دیگری در گوشش پررنگ تر میشد صدای آرام، پایین و ویرانکنندهی جونگکوک: «به طرفش نمیری.»
جونگکوک بدون هشدار، دستش را از مچ او به کمرش سر داد و او را نزدیک خودش کشید. بدن میکا خشک شد. جونگکوک زیر گوشش زمزمه کرد: «ذهنت هنوز فکر میکنه باید به حرف اون مرد گوش بدی…»
نفس میکا لرزید. «اون پدرمه.»
جونگکوک لبخند خطرناکی زد. «پدرت… فقط به قدرتت حسودی میکنه تو فقط به کسی گوش میدی که بتونه جلوی ترسهات بایسته. نه کسی که با فریاد کنترل کنه و الان…داری به من گوش میدی، نه به اون.»
احساس کرد ستون فقراتش میلرزد. از آن سوی سالن، پدرش با صدای بلندتر فریاد زد: «میکا! بیا اینجا!»
میکا ناخودآگاه یک قدم لرزان برداشت. اما هنوز قدمش کامل نشده بود که جونگکوک با انگشتانش آرام اما کاملاً قاطع دست او را گرفت و نگه داشت. جونگکوک آرام گفت: «گفتم حرکت نکن.»
میکا زمزمه کرد: «جونگکوک… تو نمیفهمی…»
او آرام لبخند زد. «او نمیتونه بهت نزدیک بشه، مگر اینکه تو اجازه بدی.»
میکا با صدای خفه گفت: «اون پدرمه.»
جونگکوک ابرویش را بالا برد. «و من کسیم که جلوی گلوله گرفتت. کسیم که حقیقت رو بهت گفت و کسیم که میتونه محافظت کنه به شرط اینکه… تو تصمیم بگیری طرف کیای.»
میکا سرش را پایین انداخت. او به حدی نزدیک شد که میکا حس کرد دیوار پشتش نیست اما حضور جونگکوک هست. آرام و قاطع گفت: «به من نگاه کن...من نمیذارم بهت دست بزنه. نه پدرت. نه خانوادهت. نه هیچکس.»
این جمله…شبیه یک خطر شیرین بود. میکا برای اولین بار احساس کرد ترسش جای خودش را به چیزی عمیقتر میدهد. جونگکوک دوباره زمزمه کرد: «پس قبل از اینکه دوباره صدات کنه…»
مکث کرد. نگاهش آرام روی لبهای میکا لغزید و دوباره به چشمهایش برگشت. «به من بگو…امشب با کی میری؟»
میکا دهانش خشک شد. صدای پدرش دوباره بلند شد، این بار نزدیکتر و عصبانیتر: «میکا! همین الان بیا! »
اما اینبار، میکا تکان نخورد. حتی یک میلیمتر.جونگکوک لبخند بسیار کوتاهی زد. میکا نفسش را فرو داد و خیلی آرام خیلی لرزان گفت: «…با تو.»
جونگکوک نگاهی از بالا تا پایینش انداخت. بعد با صدای آهسته، تاریک و عمیق گفت: «دختر خوب.»
جونگکوک دست میکا را محکم گرفت و راه باریک پشت سالن را باز میکرد. جمعیت هنوز در شوک شلیکها بود، اما میکا…فقط صدای قدمهای او را میشنید. جونگکوک بدون اینکه عقب نگاه کند گفت: «هنوز میترسی!»
میکا نفسش را گرفت. «خب… واضحه. خانوادم دنبالمه.»
جونگکوک برگشت. چنان ناگهانی که میکا مجبور شد متوقف شود. او بهآرامی گفت: «اگه به خاطر اون مرد بود… تا الان از ترس برگشته بودی. اون سالها از ترست استفاده کرده… اما امشب تو انتخاب کردی کنار من وایسی.»
میکا لبهایش را فشرد. «این انتخاب… شاید اشتباه بود. من فقط…نمیدونم چی درسته.»
جونگکوک سرش را کمی پایین آورد تا نگاهش دقیقاً با نگاه میکا همسطح شود. «پس بذار از یه چیزی مطمئن شی تو امشب با منی. و وقتی کسی… به اختیار خودش کنار من میایسته من دیگه نمیذارم هیچکس لمسش کنه.»
او در یک حرکت سریع دست میکا را دوباره گرفت و او را پشت ستون سنگی کشید درست قبل از اینکه سه مرد از خانواده لی از راهرو رد شوند.
کمی بعد مردها دور شدند. جونگکوک چند ثانیه صبر کرد قبل از اینکه میکا واکنشی نشان دهد، جونگکوک دستش را محکم تر گرفت و شروع کرد به حرکت. اینبار تندتر. «کجا میریم؟»
جونگکوک بدون نگاه کردن: «جایی که اون مرد نتونه کاری کنه.»
- ۱۸.۵k
- ۰۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط